فصل خزان عمر من آمد، بهار رفت

دستم شکست تا که ز کف زلف یار رفت

رفتی و مانده در بر زهرا لباس تو

با بوی پیرهن ز کفم اختیار رفت

همسایه ها به گریه من طعنه می زنند

همسایگی و رحم و مروت کنار رفت

دیگر کسی به خانه ما سر نمی زند

از خانواده ام سند اعتبار رفت

با رفتنت کأنّ حسینم ز دست رفت

با رفتن تو حُرمت ایل و تبار رفت

تو دست و پا زدی و حسینم شکسته شد

شاید دلش به گودی یک نیزه زار رفت

بعد از تو پهلویم چقدر تیر می کشد

با چشم و صورتم، کمرم تیر می کشد

محسن حنیفی